اندوه درون

من به اندوه درون می اندیشم
و به آن لحظه که تو می آیی
و به آن دم که مرا می خواهی
و به آن کولی مژگان بلند
که ندانسته دلم را سد کرد
و نفهمید که با من بد کرد
من به آن لحظه فرا خوانده شدم
که سکوت است و سکوت است و سکوت
و در آن شمعی ست در حال سقوط

/ 30 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ايلا

سلام نازنين جان دعوتم را می پذيری؟

محمد

سلام ... خوبی عزیز خیلی وقته سری نزدی به ما اپت عالی بود باز اپ کردی خبرم کن من اپم کردم بیا پیشم منتظرتم در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود ميشود حتي براي ديدن پروانه ها شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود

آيکا

سلام چقدر عالی بود خيلی زيبا بود و در آن شمعی است در حال رکوع

آيکا

سلام عزيزم ممنونم از حضورت نازنين