امشب حا ل غريبی د ا ر م ٬ ا مشب خيا ل من با شما همرا ه خو ا هد بو د . پا به پا ی  شما راه خواهد رفت و عليرغم شما همه جا مرا از آ نچه در دل شما می گذرد آ گا ه  خو ا هد  ساخت.                                                                                                          ديگر هيچ نمی دانم ٬ هيچ نمی فهمم ٬ دست بيم و بهت بسو ی آ سما ن بلند می کنم . ديگر هيچ را هی نمی بينم ٬ ز ير ا هر چه می بينم تاريکی و خا کستر است !                همه جا ا بر مر گ و تقد ير را می بينم که بر سر م  سايه ا فکنده ٬ ا ما سا عا ت زمانه خو نسرد و بی اعتنا در گذ ر ا ست . نا ا ميد و گريا ن ا ز شب تا صبح سر گر د ا نم .              ديگر هيچ نمی د ا نم ٬ هيچ نمی فهمم ٬ منتظر هيچ چيز خو ب و اميد بخشی نيستم . مثل کودکی فر ياد زنا ن سراغ ما درم را می گيرم ٬ دير زمانی ا ست که خد ا در را بر و يم بسته و مر ا در تا ر يکی و خا مو شی تنها گذا شته..........

/ 142 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پاييز دل

وقتی چشممامون رو ميبنيديم و کمکهاشو نميبينيم معلومه که فکر ميکنيم درهاشو به رومون بسته و تنهامون گذاشته !!! به قول سهراب سپهری : چشمها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد !!!!

هيروديا دختر هيروديس از آبادان

امشب حال غریبی دارم.امشب خیال من با شما همراه خواهد بود.پا به پای شما راه خواهد رفت و علیرقم شما همه جا مرا از آنچه در دل شما میگذرد آگاه خواهد ساخت. چون خدایم مرا به انسان بودم فرمان داده است. دیگر هیچ نمی دنم هیچ نمی فهمم. دست بیم و بهت بسوی آسان بلند می کنم.دیگر هیچ راهی نمیبینم...چرا من راهی نمی بینم؟....مگر نه اینکه آسمان ، آسمان خداست....خدایا چرا من را ه ها را نمی بینم...هر چه می بینم تاریکی و خاکسترست...همه جا تاریک اس...خاکستری ها ساه میشوند...همه جا سیاه است...مگر نه اینکه سفید بود که شد خاکستری ...مگر نه اینکه خاکستری بود که شد سیاه...خدایا آن سپیدی ها کجاست؟...همه جا ابر مرگ و تقدیر را می بینم که بر سرم سایه افکنده...خدایا به من کمک کن...خدایا به من کمک کن تا انسان باشم ...کمکم کن تا بنده ی تو باشم...کمکم کن تا بتونم ابر سیاه را کنار بزنم...سپیدی های پشت ابر متظر من هستن...ساعات زمانه خونسرد و بی اعتنا در گذرند…من منتظرم ...منتظر یه نور ...یه روزنه...با دستام ابر ها و کنار می زنم...صدایی می شنوم....وای چقدر دلم براش تنگ شده بود....واای ک چقدر آناست.... مه باز بودن...من پذیرای آنها نبودم.

هيروديا دختر هيروديس از آبادان

من خودم ،خودم رو در تاریکی و خاموشی حبس کرده بودم...خدیا اون کیه؟؟....خدایا من رو به خودم برگردون....خدایا اون کیه؟...خدایا به من بگو...من بنده ی تو هستم...خدیا من گناهکار نیستم...دیر زمانی بود که در را به سوی خودم بسته میدیم...به خودم میگفتم چرا خدا درها رو به سوی من بسته؟.خدایا من گنهکارم...من رو ببخش..

هيروديا دختر هيروديس از آبادان

نازنین خوبم برکت های بی کران این جهان برای آن است که هر لحظه میتوانیم بهترین باشیم. را ه های بیداری کم نیست . از هر کدام بروی نور امیدی تلالو میزند که به تو بصیرتی ارزشمند هدیه خواهد داد. """""هر روزنه دریچه ایست برای دیدن مهر خداوندی"""""" دست ها بگشا تا هجوم این حقیقت ، در آغوشت گیرد...

مجذوب روح

يار ناآشنا من هم يک روزی مثل تو نا اميد بودم تا اين که دست بر قضا عاشق يکی شدم . سر گذشت من توی وب لاگمه... سری به من بزن . ديگه نا اميد نبينمت

وزغ

امشب سبکتر می زنند اين طبل بی هنگام را/.....................................................

سامـان

بیا نازنین جان! از لینک استفاده کن: http://www.khabgard.com/?id=1564547662

lorestani

امشب با شبهای دیگران فق ان است که شما روحیه آرم نداری مي توان با يك گليم كهنه هم روز را شب كرد و شب را روز كرد مي توان با هيچ ساخت مي توان صد بار هم مهرباني را خدا را عشق را با لبي خندانتر از يك شاخه گل تفسير كرد مي توان بيرنگ بود هم چو آب چشمه اي پاك و زلال مي توان در فكر باغ و د شت بود عاشق گلگشت بود ميتوان اين جمله را در دفتر فردا نوشت خوبي از هر چيز ديگر بهتر است

اميد دارم برای شما هيچ وقت اينجور نباشه درخانه دوست هميشه بازاست فقط کافی وارد بشویم خواهیم دید در دامان نیلو فرینش در امن ترین جای ممکن هستیم امید دارم شما از این در وارد میشوید