نامه

ای آشنای آسمانی من
من همیشه مشتاق تو هستم .چه شد که در زمین سر بیگانگی گرفتی؟چرا آمدنت را از یاد بردی؟چرا میان من و تو کوچه ها و خیابان ها و شاید کوها و سحراها فاصله انداخته اند؟اما باور کن دل من همیشه به هوای تو پر می زندو روح من همه جا به جستجوی تو بال می گشایدتا تو را ببیندو آرام گیرد.گله دارم پس کجایی؟
می دانی ما در این غمکده هرگز روی سرور و مسرت را نخواهیم دید؟این غمکده تاریک است تیره است.در این جا تاهزاران جان به لب نرسد یک جان شادمان نمی شود.ببین در این ماتمسرا چه ماتمها بر پایست؟ببین ما گداهای بیچاره و بینوای دنیا در چه چهنمی به سر می بریم .در این بیغوله وحشت افزا به کسی رحم نمی کنند.جوانی را به سمت پیری می رانند و پیری هم ما را با زحمت زیاد به طرف مرگ و فنا سوق خواهد داد.پس کجایی؟این همه ظلم و ستم کافی نیست؟من گله دارم از خدا از تو از آدم ها و حتی از خودم .بیا و کاروانت را راه بیانداز بیا تا با هم پرواز کنیم.اما از چیزی هراس دارم من آن می ترسم که بار گناهانم آن قدر زیاد باشد که مرا نپذیری از آن می ترسم که بال شکسته ی من تاب پرواز نداشته باشد .می ترسم که با این پای خسته و ناتوان نتوانم به کاروانت برسم ولی از آن خشنودم که با آمدنت تمام ظلم و ستم و بیدادگری از بین می رود.پس منتظر ظهورت هستم و عاشقانه دوستت دارم.

/ 37 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نرگس

سلام... نازنين جان مطمئنی که تو خدا رو فراموش نکردی؟

محمد(بی تو چه کنم)

سلام به آبجی مهربون چقدر متنت آروم و دلنشینه....... خوندن هر جمله اش روح رو جلا میده....... چقدر زیبا صداش میزنی.........اما یادت باشه که دیر زمانیست که تو رو در آغوشش گرفته.... باز هم بخوانش و بهش پابت کن همچنان استوار به درگاهش دعا میکنی.... یاحق

لی‌لا - آبی‌آسمانی

چرا دروغ!؟ من هیچ وقت معنی انتظار رو نفهمیدم. راستش اصلن نمی‌تونم تو ذهنم چنین آدمی رو بگنجونم... نمی‌دونمم چرا!

آنا

سلام ميترسم كه بال شكسته من تاب برواز نداشته باشد؟ نازنين عالي بود به روزم منتظرتم

هیرودیا

آخیش! حالا میشه حداقل بکامنتیم. خانم هزینش یادت نره! شونصد تا بوس بفرست اینور[بغل] قالب رو بعدا درستش میکنم.حالا یه خورده با این پروانه ها سر کن روزگار رو تا من برم شرکت.بوس

محمد(بی تو چه کنم)

سلام آبجی جان وووووووووووای چه قالب زیبایی.... خیلی زیباست بهت تبریک میگم....[دست] یاحق [گل][گل][گل]

محمود

قفل سكوت ... نمي شكند مگر به حضور تو؛ خوب مي شناسي دردم را... روزهاي خاكستري. دلزدگي. خستگي. وقتي نمي شود نوشت؛ براي هر كلمه كه درياييست. همين بس است.