آواز پر جبرئیل

اینجا نازنین می نویسد.

 
نامه
نویسنده : نازنین - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸٦
 
ای آشنای آسمانی من
من همیشه مشتاق تو هستم .چه شد که در زمین سر بیگانگی گرفتی؟چرا آمدنت را از یاد بردی؟چرا میان من و تو کوچه ها و خیابان ها و شاید کوها و سحراها فاصله انداخته اند؟اما باور کن دل من همیشه به هوای تو پر می زندو روح من همه جا به جستجوی تو بال می گشایدتا تو را ببیندو آرام گیرد.گله دارم پس کجایی؟
می دانی ما در این غمکده هرگز روی سرور و مسرت را نخواهیم دید؟این غمکده تاریک است تیره است.در این جا تاهزاران جان به لب نرسد یک جان شادمان نمی شود.ببین در این ماتمسرا چه ماتمها بر پایست؟ببین ما گداهای بیچاره و بینوای دنیا در چه چهنمی به سر می بریم .در این بیغوله وحشت افزا به کسی رحم نمی کنند.جوانی را به سمت پیری می رانند و پیری هم ما را با زحمت زیاد به طرف مرگ و فنا سوق خواهد داد.پس کجایی؟این همه ظلم و ستم کافی نیست؟من گله دارم از خدا از تو از آدم ها و حتی از خودم .بیا و کاروانت را راه بیانداز بیا تا با هم پرواز کنیم.اما از چیزی هراس دارم من آن می ترسم که بار گناهانم آن قدر زیاد باشد که مرا نپذیری از آن می ترسم که بال شکسته ی من تاب پرواز نداشته باشد .می ترسم که با این پای خسته و ناتوان نتوانم به کاروانت برسم ولی از آن خشنودم که با آمدنت تمام ظلم و ستم و بیدادگری از بین می رود.پس منتظر ظهورت هستم و عاشقانه دوستت دارم.

 
comment نظرات ()