آواز پر جبرئیل

اینجا نازنین می نویسد.

 
میدانی ؟
نویسنده : نازنین - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳۸٦
 
ميدانی من به اين صفحات بيرنگ...
خدايی که هميشه مهر سکوت بر لب دارد..
مردمی ک نگاهشان افشاگر بزرگترين جنايات است عادت کرده ام...
اين حس غربتی که اينجا در لحظات من جاريست ديگر مونس تنهايي هايم است...
چشم روشنی من ناهنجاری های اين موجود دو پاست...
نميدانی چقدر مرور لحظات حضور عشق برايم بيگانه است و مضحک...
دنيای کاغذی عشق را نميفهمد...
نميتواند بفهمد...
دنيای کاغذی با حرکات ساده دو دست از بين ميرود...
خسته ام...از تفکر بیجا و نگاه حریص دیگران خسته ام
همين و بس...
اما چرا آنانی که اين همه دوستشان داريم فردايی دگر می خواهند ؟
اگر فرداي مرگ زيباست ؛ من نيز خواهان اين فردايم ...
اما اگر امشب رفت و فردای مرگم نرسيد چه؟ ...

برادری؛ عزيزی ؛همدمی ؛ مرهم دردی هست که فردای اميدی برايمان بسازد؟
اگر نباشد ؛ همه شب خواهان فردای مرگم..
 
comment نظرات ()