آواز پر جبرئیل

اینجا نازنین می نویسد.

 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸٤
 

   خواب

در بستر شب خواب و بيدار مانده ام ٬ خيا لم چون کبوتر های وحشی می کند پرواز٬

خيال در چشمهابم ــ فکرم ــ می شود جاری

همين ديروز...........

همين ديروز که ما را روز ديدار بود!

همين ديروز که ما را روز آغوش و نوازش بود.

همين ديروز ..........همين ديروز.........

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بيدار است

سياهی تار می بندد

چراغ لرزان٬از نسيم سرد پاييز است

سياهی آمدو شب شد٬همه جا ساکت ٬ خواب به چشم همگان آمد

در خواب.............

بانگ پايی آمد و گفتم که بانگ پای اوست!

اين نشان آشنای نقش نا پيدای اوست!

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبريز است

به هر سو چشم من رو می کند......اما........

من آنجا٬ چشم در راه توام . ناگاه:

ترا از دور می بينم که ميايی ٬

ترا از دور می بينم که می خندی

ترا از دور می بينم که می خندی و می آيی٬

نگاهم باز حيران تو خواهد ماند٬

سر و پا مست ديدار تو خواهد بود

ترا در بازوان خويش خواهم ديذ!

سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.

تنم از ديدن چشمان تو خواهد سوخت

برايت حرف خواهم زد٬

برايم حرف خواهی زد٬ با نگاه مهربانت٬

دستان پينه بسته ات را می بوسم....دست خسته و مهربانت را

اگر بختم کند ياری...........اگر بختم می کرد ياری.....سياهی تار می بست.

اما  افسوس.......افسوس........

هوا آرام شب خاموش راه آسمانها باز...........سپيده شد نمايان.......

چشمهايم باز شد و افسوس او از برم رفت.......اشک هام شده بود جاری

افسوس ..... خواب بود.... افسوس

خواب پدر .......خواب پدر ........افسوس.................................

 


 
comment نظرات ()