آواز پر جبرئیل

اینجا نازنین می نویسد.

 
پلی از هستی به نيستی
نویسنده : نازنین - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٥
 

امشب غمی روی دلم سنگينی می کند٬ غمی که با هيچ چيز نمی توانم تسکينش دهم. تکه تکه وجودم را غم گرفته ٬ همه چيز سياه است.....همه چيز

احساس می کنم وجودم همانند پلی است که هستی را به نيستی می پيوندد.

سلطان زندگی با سپاه زمان به جنگ ابديت می رود و از روی اين پل می گذرد ٬ شماره سپاهيانش بی نهايت است : ثانيه ٬ دقيقه٬ ساعت ٬ روز ٬ هفته ٬ ماه و سال .....عده ای از آنها شاد و سر مستند و ندانسته بر پيکرم گامهای محکم ميکوبند و عدهای سلاح غم حمل می کنند و و جو د شا ن سنگين  است  و چکمه های سنگين آنها قلبم را از تپش باز می دارد.......چه جان سختی دارم که عمری است رژه اين سپاهيان را تحمل کرده ام . اما احساس می کنم تيرهای اين پل کم کم خورد و شکسته می شوند زيرا موريانه غم آنها را تو خالی سا خته است......روزی اين تيرها خواهند شکست و نابود خواهد شد.....نابود خواهد شد


 
comment نظرات ()