آواز پر جبرئیل

اینجا نازنین می نویسد.

 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٤
 

بازم يک روزديگر فرا اسيده در گوشه ای از خانه نشسته ام و به فکر فرورفته ام نمی دانم چه مدت به همين حالت بودم ولی انگار منتظر چيزی بودم و چشمم را به اميد ديدن اسب سفيد آرزوهابه در دوختم که اگر اوآمدمبادامرا ناديده گيرد.                                آيا گاهی اتفاق افتاده که به دنبال يک پناگاه امن باشی تاخودرا درآن دريابی؟آيا گاهی اتفاق افتاده که حس کنی ابر چشمات هوای گريه دارندوبعضت تنهابه دنبال يک تلنگر است تا در هم شکسته شود؟آيا گاهی اتفاق افتاده که قناری قلبت آوای محزون سر دهدوتنها به دنبال دستی مهربان باشدکه دريچه کوچک خوشبختی را به رويت باز کند؟تا حالا شده مدتی انتظار عزيزی را بکشی تا اون چيزی را که خيلی دوست داری وتازه به دستش آوردی نشانش بدی واو به جای تشويق و تحسين تو ذوقت بزنه و از خودت وا بری؟می دونی چه حالی به آدم دست می ده؟می دونی


 
comment نظرات ()