آواز پر جبرئیل

اینجا نازنین می نویسد.

 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٤
 

خودم را هم نميشناسم. چشمهايم را بسته بودم. نه گذشته را ميديدم نه آينده را. در حال گم شده بودم و خودم را پيدا نميکردم. حتی اطرافم پر از مه بود، مه غليظی که که نه پشت سر قابل رويت بود نه مقابل. بيا تا برايت راز دل گويم تا آرام گيرد و اشکهايم دمی از جوش و خروش باز ايستد. چه گويم توی اين سکوت و تنهايی تا تو بدانی چه کشيده ام. آيا تا بحال شده تنها باشی و از تاريکی شب بترسی ولی نتونی دم بزني؟ تا بحال شده که شده همه چيز و همه کس داشته باشی اما ولی بازم تنها باشي؟ تا بحال شده بيمار بشی بدون اينکه کسی به دادت برسه؟ تا بحال شده بخوای حرف دل بگی و هيچ کس نباشه تا به حرفات گوش بده؟ من غم اين تنهايی را ميدانم و حس ميکنم. خيلی تلخه.....

خيلی.... 

خيلی.... 

خيلی.... 


 
comment نظرات ()