آواز پر جبرئیل

اینجا نازنین می نویسد.

 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٤
 

نه تو با من سخن داری نه من با تو سر مهر دارم ٬ اما با و جو د اين مینويسم٬ همه عقده دلم را به صورت نامه ای در مياورم و بسويت ميفرستم . دلم میخواهد بخندم ٬  امروز تمام مدت به جا ی گريه کردن خنديده ام ٬ ديوانگی کردم ٬ اما.............

اگر میتوانستی بفهمی نامه ات چه غوغايی در افکارم بر پا کرد احتياجی با اين کلما ت  پو چ نبود که برايت بنويسم ......فکر نکنی که از تو کينه به دل گرفته ام............نه

اصلا من از اولش هم شوم بودم که به زندگی هر کس وارد شوم کاخ آرزوهايش را به هم ميريزم ٬ فقط چند صباحی ٬ گر می و حرارت ميبخشم................................

وقتی دختر يا زنی شکست بخورد ٬ وقتی غرورش در هم بشکند و از اوج عزت و اميد ٬ به ذلت و نو ميدی سر نگون گردد . به انواع حيله ها دست می زند و ساکت نمی نشيند غرورم را کنار گذاشتم و تلاش می کردم تو را دو باره به طرف عشق خود م برگردانم و کانون  زندگيم را گرمی و حرارت بخشم اما ! ! ..........................

آنروز ديدی با چه شجا عتی ماسک بی ا عتنايی بچهره ام زدم ؟ ديدی ....خودم از اينکه توانسته بودم با آن مهارت رل بازی کنم و دزدکی به چهره رنگ پريده ات نگاه کنم  ماتم برده بود........مثل ديو ا نه ها  ٬  همچون اشخاص مبتلا به ساديسم ٬ می خواستم رنجت دهم .......اما  ...........

خواستم بگذاری و بروی ٬ من چنين خواستم اما نيروی عشق تو قوی تر از آن بود وقلب واحساس و ٬ وجودم را به زنجير میکشيد .

با خو د م گفتم بهتر است بها نه گيری را کنار بگذارم و با تمام وجود ياريش کنم .     ميخواستم آغوش سرد و تهی خودم را به رويت باز کنم ٬  ولی هنوز قدمی بر نداشته بو دم که سرم به سنگ خو رد .  به جای آنکه قدمی جلو تر بگذارم ٬  چندين قدم به عقب بر گشتم ! ! !..........

اگر سالها فرياد بزنم خوشبختم  صدای قوی تری خواهد گفت : دروغ میگويی  خوشبختی تو گم شده ٬  همانطوريکه قلبت را گم کرده ای  و عشقت را از دست   داده ای................افسو س که زندگی چه بازيها دارد .

آنروز وقتی که ديدمش و گفتم که پشيمانم ........مرا ببخش.................ديوانه وار می خنديد.......وقتی حالت نگاه من را ديد ٬ با طعنه گفت : تعجب نکن که چرا می خندم ......من ديگر آ ن آد م سا بق نيستم .....بس است...تا کی.....همين که هست........همينه که هست ! ! !

قطره اشکی از گوشه چشمم  جاری شد . باز با طعنه گفت  :  قرار بود گريه نکنی : پس اين قطره اشک چيست ( مگر پشيمان نشده ای )  با آهی گفتم اين قطره اشک نيست: نقطه است ميفهمی ؟ (نقطه) اين نقطه ایست که به آخرين جمله ی ٬ آخرين فصل کتاب عشق ٬ و ايمانم به مردان  گذاشتم: من ديگر به هيچ چيز مردان ايمان ندارم به هيچ!....هيچ! ...جز به يکپا ر چگيشان  د ر  نا .................


 
comment نظرات ()