آواز پر جبرئیل

اینجا نازنین می نویسد.

 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٤
 

بگذار و برو

از ر فتن تو شاد شدم ٬ اما ساعتی بعد د و با ره پيش من باز گشتی ٬ به اميد آنکه شا يد لبخند ی به رويت بزنم و بگويم از رفتار خو د پشيمانم و از تو معذ رت بخواهم وقتی د يد ی تغيير ی در تصميم  من ر خ  نداده ٬ خيلی ناراحت و عصبانی شدی گوشی تلفن را بر  داشتی و به کسی تلفن کردی ٬  می خو ا ستی  حس حسا د ت منو بر انگيزی ٬ اما هر جه تلاش بيشتری کردی کمتر مو فق شد ی  ٬  چون مقا و مت و خود دا ری من بيشتر از آن بو د که فکر می کر دی .

کسی نبو د م که دلم بلر زد ٬ اما تو باز هم با اميد بيهو ده ای می کو شيدی که محبت و عشق از دست رفته ات را به دست آ و ر ی ٬ ولی وقتی آ خرين تير اميدت به سنگ خورد و از پيش من رفتی ٬ تنها توا نستی چند نا مه که در آن با  کلمات بيهوده  بازی کر ده بودی  تا شايد از آن راه فريبم دهی و باز مدتی تنها و آ واره ام کنی ٬    بنو يسی . اينک نا مه ات را با يک جمله کوتاه جواب می دهم.

برا ی هميشه مرا به حال خو د بگذار و برو........................


 
comment نظرات ()