آواز پر جبرئیل

اینجا نازنین می نویسد.

 
محبت
نویسنده : نازنین - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

پاکتی روی زمین افتاده بود به آن خیره شدم که آن را بردارم یا ازآن بگذرم دو قدم به طرف جلو برداشتم دور رو برم را نگاه کردم و آرام آن را بر داشتم و بازش کردم با کمال تعجب چیزی در آن دیدم که مدتهاست دنبالش میگشتم .می دانستم که اگر مال من باشد و بتوانم همیشه پیش خود نگه دارم چه خوب می شود ....با سرعت به طرف خانه رفتم و از آن می ترسیدم که از دستم نیافتد یا صاحب آن پیدا نشود می ترسیدم که............به داخل خانه رفتم آن را بیرون آوردم و نگاهش کردم آرامش خاصی به من دست داد یک دفعه شروع کرد به حرف زدن!

من را برای چه می خواهی؟ گفتم هر کسی به تو نیاز دارد

اگه من را داشته باشی چه می کنی؟درست مثل تو می شوم چون تشنه ی تو هستم و مدت هاست که آرزو دارم که کسی تو را به من بدهد

خیلی از انسان ها به دنبال من هستند اما نمی دانند با بخشیدن من به دیگری به آن چه که می خواهند می رسند کمی فکر کردم و متوجه شدم که راست می گوید بیرون رفتم و آن را در گوشه ای از خیا بان گذاشتم و بر گشتم

محتوی درون  آن پاکت محبت بود که هر کسی به آن نیاز دارد و باید سعی کنیم آن را به هم هدیه بدهیم.

 

 


 
comment نظرات ()