آواز پر جبرئیل

اینجا نازنین می نویسد.

 
 
نویسنده : نازنین - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٧
 

 روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه میرفت تا شاید بتواند پولی به دست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است  واین در حالی بود که شدیداً احساس گرسنگی میکرد . تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند .بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد .پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا فقط یک لیوان آب در خواست کرد.دختر که متوجه گرسنگی پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد .پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت :چقدر باید به شما بپردازم؟دختر پاسخ داد :چیزی نباسید بپردازی .مادر به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ما به ازایی ندارد.پسرک گفت : پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم .سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادندتا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برقی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و به سرعت بطرف اتاق بیمار حرکت کرد . لباس پزشکی اش را برتن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اتاق شد. در اولین نگاه او را شناخت .سپس به اتاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آ نروز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سرانجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود ، به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت .آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن فرستاد .زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت ، مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه روی قبض نوشته شده بود،آهسته آنرا خواند :«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است» ! 


 
comment نظرات ()