آواز پر جبرئیل

اینجا نازنین می نویسد.

 
خدایا
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳۸٦
 
پای سجاد ه اش نشسته بود فقط زل زده بود به کتابی که در دامنش قرار گرفته بود آخه می دونی بهترین چیزی که بهش آرامش می داد همین سجاده و کتاب بود .داشت به همه چیز فکر می کرد هم گذشته و هم زمان حال را.... آرام آرام زمزمه می کرد اون هم همراه با اشک داغی که از چشماش سرازیر می شد اون قدر داغ که سوزش اون رو رو پوستش احساس می کرد..........تنهای تنها بود از تنهایی می ترسید و همینطور از تاریکی تنها تو همون لحظه بود که وجود خدا را احساس می کرد و می تونست حرفاشو بزنه ............رفت به گذشته به گذشته ی دور هر چی فکر کرد دید بیشتر روزهاش تاریکی بوده از همون اول تا به امروز ...........و امروز از خدا می خواهد که تاریکی زندگی رو به روشنی تبدیل کنه ...........خدایا میشه یعنی می شه یه روز چشماشو باز کنه و ببینه که همه چی درست شده یعنی میشه یه روز آرامش داشته باشه .......این زندگی شده مثل یه پازل به هم ریخته هر کاری میکنه درست نمی شه تنها خدا می تونه درستش کنه.....خدایا کمکش کن..........خدایا

 
comment نظرات ()
 
 
برگزیده از نوشته های نوای ممنوعه
نویسنده : نازنین - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٦
 
گرفتار روزهای بی خدا شده ایم. خدا را از زمين راندیم و به آسمانش فرستادیم، به تلافی رانده شدنمان از بهشت....

شبها گوشه اتاق کز ميکنم و مرگ نحس برایم قدم رو ميرود. من اينجا تنها مانده ام و خدا هم در آسمانش تنهاست. من هم يکتا شده ام... بی شريک.... بی همتا....

هميشه ميدانستم از عهده پرواز بر ميآيم.... کافيست پنجره اتاقم را باز کنم، از شاخه بيد مجنون پشت پنجره بالا بروم، روی شاخه های لرزان بيد بايستم، دستها را باز کنم، شکل صليب که بشوم پرواز ميکنم، تا هر کجا که دلم خواست.... تا روی شاخه بيد ايستادنش سخت است، باقی آسان است.... ميدانستم... ميدانستم...

امشب نفسم که داشت بند ميآمد دل به دريا زدم.... پنجره را باز کردم، از شاخه بيد بالا رفتم، روی شاخه بيد ايستادم، دستها را باز کردم، مصلوب شدم، پرواز کردم... پرواز کردم... تا آسمان هفتم رفتم.... خدا را دزديدم و برگشتم.

من و خدا در اتاق سيمانی من نشستيم روبروی هم، همان چشم در چشم معروف.... خدا نگاهش ناب است و آبی، زل که ميزند به آدم، آدم مست ميشود و آدم مست هم که همه چيزش را عيان ميکند. چای تلخ نوشيديم و خدا از پيامبران بی معجزه اش گفت که چطور برای هميشه ناشناخته ماندند. از آتشی که بر بال فرشته هايش افتاده گفت و از معشوقه هایش که چقدر بی وفا شده اند و از من که چقدر تلخ شده ام... من هم برايش گفتم...

***

سراب شديم از بس پی سراب دويديم. زندگی ديگر حس غريب مرغ مهاجر هم نيست.... دوستی نمانده که بخواهيم پی خانه اش هم بگردیم.... با عشقهای کاغذی دنيا را فتح ميکنيم، با دوستی پيش پا افتاده ای پايکوبی ميکنيم، با فاحشه ها آسمانی حال ميکنيم، دست در گردن توّهم مياندازيم و دم به دم لبان عروسکهای کوکی ای را ميبوسيم که دهانشان بوی خون ميدهد از بس خون بالا آورده اند....

پست شديم از بس پست نگريسته شديم. يک روز با دستان خودمان بت ميسازيم و فردايش ميشويم همکار ابراهيم بت شکن، يکروز خودمان بت ميشويم و فردايش دست بکار شکستن خوديم. کوتوله ترهايمان پای افزار کهنه به پا ميکنند که علی شوند، نگاه تيز ميکنند و چين به ابرو مياندازند که مثلا جذبه علی است. شجاعت دليرانمان اين است که بيشتر دشنام ميدهند و قدرت توانگرانمان در بيشتر التماس شنيدن است. پينه روی پيشانی و پشم ژوليده يکجا ملاک تقوی ميشود و جای ديگر شرط لازم و کافی برای تروريست بودن. ديگر وقتی پس از سالها تبعيد به موطن خود بازميگرديم هيچ حسی نداريم. خِنگان عالم همه مقدس شده اند و هر روز معجزه ای ميآورند. يک روز روی ماهشان در ماه هويدا ميشود و روز بعد نقش چهره شان با خون روی زمين بسته ميشود. احمق تر هايمان که از نژاد ميمونهای جزاير دور افتاده دکتر نديده اند هر روز ندای حق سر ميدهند و اگر يک آن رهايشان کنی به بهانه دفاع از مظلومان از فرط حماقت همه مظلومان و ستمگران را يکجا با هم به آسمانت پرواز ميدهند. زمين را پر از نقاشی کرديم برايت. نقاشيهای سرخ روی زمين سابقاً سبزت. شديم مثل نقطه های سياه روی يک صفحه سرخ رنگ. اگر سرخ دوست نداری رنگ خون را عوض کن که فقط با خون ميتوانيم طرحهای جاويدان برايت بزنيم.... هان به ما متاز اينک انگشتی که خضاب کرديم به خون عاشقان.... اين روزها اگر غفلتاً توی جيب پالتويت يک کُلت پيدا کنی خودت هم قسم خودت را باور نميکنی که به خدا مال من نيست.

مُردم از بس که اين روزها ميميرم. اشک و آه مجالی برای نفس نگذاشته اند ديگر. تنها مانده ام... بی شريک... بی همتا... يکتای يکتا شده ام ديگر. هر روز عمرم را با شنيدن تهمتی تازه غروب کردم. ديگر هيچ وصله ای نمانده که به تنم نچسبانده باشند. از کفر و عناد با تو گرفته تا عنصر نامطلوب خانه و خانواده که دوست دارد زندگيها را از بپاشاند. از پسرک فاسد گرفته تا خشک مذهب عوضی. از زور تهمتها حالم که خراب ميشود، چهره ام که گريان ميشود همه آدمهای بی بُته بالای سرم صف ميکشند و ميگويند: مرد گريه نميکند. مرد غمگين نميشود. مرد ناله نميکند. راست ميگويند، مرد اگر مرد باشد در اين دنيا آناً ميميرد، آنهم بدون گريه و ناله.

ديگر هيچ چيز دنيايت را نميخواهم. حوّا هم با آن سيب سرخ گنديده اش ارزانی جماعت خفته ات. رويای آرام بخش پيش از خوابم چهره ای غرقه به خون است.... چهره ای شبيه به خودم شايد کمی بهتر. همانطوری که دوست داشتم خودم باشم. هر روز بيشتر شبيهش ميشوم. شايد ديگر خودش شده باشم.... تا چشم ميبندم بی نياز به هيچ تمرکزی خودش ميآيد. وقتش نشده تمامش کني؟ از جانم چه ميخواهي؟ الزاماً پير مردی فرتوت؟ جوان ناکام بيشتر به کار عرش کبرياييت نمیآيد؟ مراسم تدفين جوانی ۲۴ ساله عبرت آموزتر نيست برای تنبه خلقت؟ تمامش نميکنی؟

***

حرفهايمان با خدا ته نکشيده تمام ميشود. هنوز چشم در چشم نشسته ايم روبروی هم. قطره های اشک خدا توی فنجان خالی چای ميريزند. برای يکسال ديگر زندگی کردن با هم قراری ميگذاريم البت به شرط آزادی پس از يکسال. خدا اتاق را برايم پر ميکند از نگاه آبی خودش. وقت رفتنش خدا را بغل ميکنم، خدا دستش را ميگذارد روی سينه ام، درست روی قلبم، در آغوش هم از پنجره بيرون ميآييم، از شاخه بيد مجنون بالا ميرويم، روی شاخه بيد میايستيم، دستهايم را باز ميکنم، خدا را رها ميکنم، خدا به آسمانش بازميگردد و من به اتاق سيمانی... فنجان چای خودم را ميشويم و مال خدا را با قطره های اشکش يادگاری نگه ميدارم توی يک صندوقچه چوبی. در صندوقچه را که باز ميکنی اتاق پر ميشود از نگاه آبی خدا و صدای گريه خدا ميپيچد توی گوشهای آدم. توی سينه ام چيزی احساس ميکنم، پيراهن را که کنار ميزنم جای دست خدا را روی سينه ام ميبينم با يک نور کمرنگ، دست که رويش ميکشم قلبم ميسوزد.

من نشسته ام همانجايی که با خدا نشسته بوديم و مرگ گوشه اتاق کز کرده و زانوهايش را بغل زده، نگاهم ميکند و آرام ميگريد.... راستی مرگ چشمانش آبيست....

 
comment نظرات ()