آواز پر جبرئیل

اینجا نازنین می نویسد.

 
فریاد بهاری یک بنده
نویسنده : نازنین - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٥
 
ای خدا ای خدا بی کمک تو من در قعر این گرداب جان خواهم داد . با دو دست نیرومند خود دست مرا بگیر و از این گودال تیره به روشنایی روز برسان!
در هر بهار لطف و نکوئی تو دوباره زمین و دلها را خرم می کند. هر بهار همراه خود برای همه گل و شکوفه می آورد اما برای من ..........................
من نیز روزی پا به این دنیا گذاشته ام اما درست نمی دانم تا به حال چند بار مرده ام. ای خدا ! اگر به داد من نرسی دیگر از من رمقی نخواهد ماند!........
خدایا مگر در مزرع دل من نباید گلی بروید؟ مگر برای من حتی یک بهار نباید امیدی به همراه بیاورد؟ روز و شب رنج می برم روز و شب زمین را بیشتر می کنم. بیشتر آب می کشم .بیشتر می گریم اما صخره ی استواری که در پیش روی من هست همچنان در جای خود باقی است.
ای خداوند! در جوانی ما برای ما از اعجاز تو از توانایی تو داستانها می گفتند . می گفتند که اراده تو می تواند هر گرفتاری را نجات دهد . نا امیدی را امیدوار کند هر اسیری را آزاد کند. حالا من غرق نا امیدی و غم رو بسوی تو آورده ام گستاخانه فریاد می زنم به این امید که تو با لطف خویش گستاخی مرا خواهی بخشید .
ای خدا! قطره ای از دریای رحمت خود را به روح تشنه ی من بفرست شاید دوباره روزنه ی امیدی بر طلمتکده ی روح من گشوده شود.

 
comment نظرات ()