آواز پر جبرئیل

اینجا نازنین می نویسد.

 
ظلم و ستم
نویسنده : نازنین - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳۸٥
 
باران هم روی ظالم می بارد و هم مظلوم ولی بیشتر روی مظلوم میبارد زیرا ظالم چتر مظلو م را ربوده است.
 
comment نظرات ()
 
 
زيستن زير سايه خدا
نویسنده : نازنین - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸٥
 

 گاهی آدمها متولد می‌شوند، گاهی زنده‌گی می‌کنند، گاهی سالگرد تولدشان با سالگرد تولد وبلاگشان یکی می‌شود و میخورد وسط مثلن بهمن یا محرم یا ژانویه... گاهی یک نفر که پسورد وبلاگشان را دارد برای روز تولدشان با یک روز تاخیر می‌آید و سر خود قالب وبلاگ را عوض میکند و یک پست جدید هم از برای سورپرایز می‌گذارد و گاهی دیگران می‌آیند و می‌خوانند و می‌روند پی زنده‌گی.... آنچه خواندید شرایطی است که دقیقن حالا با آن روبرو شدید و اینهایی که میبینید یک کادوی تولد دیجیتال زورکی است که عجالتن مقدر است و کس را از آن گریزی نیست و من نه منم! نازنینی که اینجا می‌نویسد در چنینی روزهایی در سالی که از اسرار است چشم به جهان گشود و وبلاگش نیز هم در چنین روزهایی چنین کرد آغاز و اکنون یک سال است و این دیگر از اسرار نیست. همه‌ی این سالها زیر سایه خدا سپری شده است و بعد از این نیز هم....

نازنین جان تولدت مبارک و این تکه شعر از قصیده بلند آبی، خاکستری، سیاه حمید مصدق هم برای تو و خوانندگان عزیزت که عین زندگیست با غمها و شادیهایش:

در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
 ”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
 پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
 مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
 در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
....

من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
 چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “


 
comment نظرات ()