آواز پر جبرئیل

اینجا نازنین می نویسد.

 
حس
نویسنده : نازنین - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸۸
 

یه حس بد!

یه حس غریب  !حس بی وفایی.....حس خیانت....دروغ !

یه حس خبیس و یه حس باور نکردنی این ها هستند که درونم باعث آزارم می شوند

بعضی وقت ها از صبح تا شب مثل خوره درونم می پیچند و تمام خا طرات تلخ را برایم 

زنده می کنند هر چه قدر هم دست و پا می زنم فایده ای ندارد

مگر نه این که من همه چیز را با چشمانم دیده ام مگر نه این که همه چیز را می دانم

اما باز هم می گویی توهم است ؟

 

این روزها دارم یک تصمیم جدید می گیرم اما نمی دانم آخرش به کجا ختم می شود

 


 
comment نظرات ()
 
 
تو پاره ای از خدایی
نویسنده : نازنین - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸۸
 

تو پاره ای از خدایی ...
تو فرا تر از جسمت و فراتر از ذهنت، ... آگاهی هستی و آگاهی تو اصل توست. خود حقیقی توست. خود متعالی توست 1. توی لایتناهی است ...
و مقدس است.
آگاهی تو پاره ای از آگاهی همه جهان است ... پاره ای از خداست ... خود خداست. مثل قطره ای از دریا، که پاره ای از دریاست ... خود
. دریاست 2
تو پاره ای از خدایی ... و من هم ... و او که کنار تو نشسته است ... و او که آن سوی دنیاست ... و کهکشانی که آن سوی کیهان ...
و تو پاره ای از من هستی ... و من پاره ای از تو ... مثل دو قطره از دریا که هردو دریا هستند. یکی هستند.
جایگاهی را ارج می نهیم و گرامی می داریم که من و تو یکی هستیم ... و خدا ...
برای سه روز آینده:
• فقط برای سه روز با همه هستی یکی شو. همه هستی را پاره ای از وجود خودت ببین.
• فقط برای سه روز خودت را و همه را گرامی بدار، چون پاره ای از خودت، چون قلبت، چون پاره ای از خداوند.
• فقط برای سه روز با هر موجودی که روبرو می شوی این جمله را در ذن تکرار کن: او پاره ای از من است، پاره ای از خداست. و ببین
که عشق بی قید و شرط چگونه در وجود تو جاری می شود.

• با بیان این نکته برای اطرافیان، آن را در ذهن خود پایدار کن و بخشنده شو تا طبیعت در تو جاری شود......   

دنلود شده از سایت کتاب فارسی1


 
comment نظرات ()
 
 
پر معنا هر چند کوتاه
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ دی ۱۳۸۸
 

بیشتر وقت ها با این که وقت دارم اما حس نوشتن ندارم دوست دارم بنویسم اما .........با این حال چند روزی هست که مطالب زیبایی  از سایتی دانلود کردم و دوست دارم این جا بنویسم و می نویسم چون این مطالب وافعا برای من مفید بودند

مهم این نیست که قشنگ باشی ! قشنگ این است که مهم باشی حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است که با تمام توان شروع به دویدن کنی

کوچک باش و عاشق که عشق آئین بزرگ کردنت را می داند.

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه ی خاص تو با کسی

 


 
comment نظرات ()
 
 
.......................
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸۸
 

با این که هوا سرد است پنجر ه ی اتاقم را باز می کنم تا سردی هوا داغی درونم را خنک کند خودم را سر گرم می کنم به آشپز خانه می رم و غذای مورد علاقه ی متین که پاستا هست را درست می کنم اما هنوز درونم می سوزد سوزشی که با هیچ مرحمی آرام نمی شود زیر لب غر غر می کنم و خاطرات بدی را در ذهنم بیاد می آورم

با خودم حرف می زنم نه نه شاید هم با خدای خودم

بعضی وقت ها دلم می خواد به جایی دور بروم شاید به بیابانی سرد و تاریک و آن جا فریاد بزنم شاید صدایم را بشنود


 
comment نظرات ()
 
 
به دنبال خدا نگرد
نویسنده : نازنین - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳۸۸
 

 

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

خدا آن جا نیست به دنباش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

در قلبی ست که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جان تازه می گیرد

خدا آنجاست...........

خدا در خانه ای است که تنهایی در آن جا نیست

این قدر نگرد!!!!!!!!!

خدا آن جاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی

آن جاست که عهد می بندی و عمل می کنی

خدا نزدیک تر از آن است که فکر می کنیم

                                                    نام نویسنده؟

تکه هایی از نوشته های کتابی است که فراموش کرده ام نویسنده ی آن کیست

 


 
comment نظرات ()
 
 
تنوع
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳۸۸
 

عجب روزگار با ما غریب است

دلم پراز درد است می دانی چرا؟نه  فکر نکنم بفهمی چون تو قفط به خودت فکر

می کنی..........هیچ کس حق نداره حرف بزنه جز تو

راستی مردها چگونه موجوداتی هستند ؟

من که نمی فهمم چرا از بعضی از کارهاشون خسته نمی شن

چرا این قدر تنوع رو دوست دارن؟آخه مگه زندگی باید براشون تنوع باشه که این قدر

اونو به بازی می گیرن...........کاش فکر می کردند که زن ها هم تنوع رو دوست دارن اما

به عشق و زندگیشون تا آخرش وفادارند و حاضر نیستند........

یه اس ام اس خوندم که نوشته بود

مردهای ایرانی یه زن دارن ده تا دوست دختر

       امید به این که سرشان محکم به سنگ بخوره 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
پرواز
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳۸۸
 

تو آسمون چشم تو           هر روز پروازی دارم

برای تک تک روزا              هر روز آوازی دارم

تو آسمون چشم تو           داره بهم خوش می گذره

تو سر زمین قلب تو           نمی دونم چی می گذره

نمی دونم تا کی باید بدون تو پر بزنم

نمی دونم شبا باید کدوم خونه در بزنم

نمی دونم خسته شدم به عشق کی پر بزنم

نمی دونم دلم گرفت برم به کی سر بزنم

اما چه غم

چه بیش و کم

یه روزی از همین روزا تو اون چشات

خودت بهم نشون می دی

پر بزنم؟

یا نزنم...........

 

         


 
comment نظرات ()
 
 
یارب
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
 

 

یارب نظری کن بر این بنده ی دل خسته

یا رب بگشادری ز این وادی در بسته

یا رب کن مددی بر این بند ه ی از یاد رفته

یا رب یا رب یا رب

خیلی حرف ها دارم اما دستم یاری نمی کند که بنویسم

هر گر ه   از زندگی را که باز می کنم گره ی دیگری محکمتر و توانم کمتر

 


 
comment نظرات ()
 
 
این جا
نویسنده : نازنین - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸۸
 

 

بیا بریم حولش بدیم                  

                                   چرخ ستاره پنچره

برق ستاره این جا خنجره

            این جاکنار حوض ماهی ها گربه رو نازش می کنن

سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می کنن

این جا به آخر خط برسی خط رو درازش می کنن

ای فلک که گردنت از همه بلندتره

                         به ما نشون بده خونه ی بهار کدوم وره

 


 
comment نظرات ()
 
 
تلخ و شیرن
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸۸
 

خوزستان هستم هوا بسیار گرم است و آفتابش بسیار سوزان اما نمی دانم چرا با این که هوا گرم است فکر کردم بهار برگشته !فکر می کنم تا به حال احساساتم را گم کرده بودم .بعضی وقتها خاطرات دست در چشمانم می کنند صورتم تر می شود و انگار از چشمانم آب می آید انگار چشمانم می سوزنند !نه نه گریه ای در کار نیست اشکی هم اگر هست اثر خاطرات است !خاطرات تلخ!نمی دانم چرا این خاطرات هیچ وقت از ذهنم بیرون نمی رود و همیشه باعث آزارم می شوند طوری که همه چیز بر گشته هر چه سعی می کنم بیرونشان کنم باز می آیند و همان جا می مانند شاید هم می خواهند انتقام بگیرند!انتقام نادیده گرفتنشان!مگر نمی دانند که تقصیر من نیست که بر باد رفتند مگر نمی دانند که من به وجودشان نیاورده ام!راستی خاطره ها سراغ تو نمی آیند که همیشه سر من آوار می شوند؟ولی هیچ یک از این ها برایم مهم نیست مهم این است که تو را با همه ی سختی ها به دست آورده ام حالا تو را در کنارم می بینم می بینم که عوض شده ای و تو هم از بودن در کنارم راضی هستی

راستی می دانی این بازی را ما برد ه ایم؟اما این را می دانم که من بیشتر ا تو برنده شده ام چرا؟چون من تو را باز به دست آورده ام

مهم این است که حالا تو از همه به من نزدیک تری و بی نهایت دوستت دارم

 


 
comment نظرات ()